مي روم دور از تو با دنياي خود خلوت کنم بايد آخر من به اين بيگانگي عادت کنم آشنايي کو، که جان در پاي مهرش افکنم آتش عشقي چه شد تا من بر آن دامن زنم
لحظه ها را مي کشم با روز و شب کاري ندارم با همه بيگانه ام جز غصه غمخواري ندارم مي روم عاقبت ديوانه اي پيدا شود همزبون اين دل شوريده رسوا شود
تا تو بودي زندگي سرشار از لطف و صفا بود اين دل ديوونه با لطف و وفايت آشنا بود گر چه بي تو زندگي آهنگ زيبايي ندارد مي روم چون عشق من در قلب تو جايي ندارد